من و بیمارستان سجاد

مامانم دل تو دلش نبود از یه طرف دل تو دلش نبود که منو ببینه از یه طرف از اتاق عمل یه کمی بگی نگی می ترسید صبح ساعت شش سوم مرداد منو بابایی مامانم و دو تا مامانی ها و همین طور آقاجونم راهی بیمارستان شدیم صدای قلب مامانم تند شده بود خلاصهمامان پذیرش شد و ساعت هشت راهی اتاق عمل شد مامانم با دیدن دکتر ابریشمی یه کمی خیالش راحت شد بعدش بابایی اومد و دوربین داد به خانم پرستار تا لحظه به دنیا اومدن منو,ثبت کنه دیگه صدای مامانم رو نشنیدم ساعت هشت و بیست و,پنج دقیقه من بهدنیا اومدم و ساعت ۹ مامانم به هوش اومد بعد که حال مامانم جا اومد من رفتم بغلش و یه لبخند خوشکل به مامانم زدم,و این طوری خودم بیشتر تویدلش جا کردم اول قرار بود بابایی پیش ما بمونه اما مامانی یعنی مامان مامانجونم موند خانم پرستار فکر می کرد من بلئ نیستم شیر بخورم اما من توی همون لحظه اول بی معطلی شروع کرد م به خوردن حالا نخور کی بخور تا اینجا همه چیز خوب بودتا این که پرستار مهربون تموم شد و یک خانومبد اخلاق جاش اومدو من شروع کردم به گریه کردن خلاصه شب اول تا صبح بیدار بودم مادو نفر من و یه نی نی دیگه این بود ماجراب به دنیا اومدن من


من و بیمارستان سجاد
