الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

الینا پرتوی گرم خورشید

من و بیمارستان سجاد

1391/11/10 1:34
نویسنده : الینا
661 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

مامانم دل تو دلش نبود از یه طرف دل تو دلش نبود که منو ببینه از یه طرف از اتاق عمل یه کمی بگی نگی می ترسید صبح ساعت شش سوم مرداد منو بابایی مامانم  و دو تا مامانی ها و همین طور آقاجونم راهی بیمارستان شدیم صدای قلب مامانم تند شده بود خلاصهمامان پذیرش شد و ساعت هشت راهی اتاق عمل شد مامانم با دیدن دکتر ابریشمی یه کمی خیالش راحت شد بعدش بابایی اومد و دوربین داد به خانم پرستار تا لحظه به دنیا اومدن منو,ثبت کنه دیگه صدای مامانم رو نشنیدم ساعت هشت و بیست و,پنج دقیقه من بهدنیا اومدم و ساعت ۹ مامانم به هوش اومد بعد که حال مامانم جا اومد من رفتم بغلش و یه لبخند خوشکل به مامانم زدم,و این طوری خودم بیشتر تویدلش جا کردم اول قرار بود بابایی پیش ما بمونه اما مامانی یعنی مامان مامانجونم موند خانم پرستار فکر می کرد من بلئ نیستم شیر بخورم اما من توی همون لحظه اول بی معطلی شروع کرد م به خوردن حالا نخور کی بخور تا اینجا همه چیز خوب بودتا این که پرستار مهربون تموم شد و یک خانومبد اخلاق جاش اومدو من شروع کردم به گریه کردن خلاصه شب اول تا صبح بیدار بودم مادو نفر من و یه نی نی دیگه  این بود ماجراب به دنیا اومدن من 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)