واکسن شش ماهگی
امروز ساعت نه ونیم صبح مجبور شدم برم واکسن بزنم حالاچرا مجبورچون مامانم با خوراندن یک قطره تلخ از خواب بیدار م کرد حتی جیا هاپو هم خوابیده بود البته موعد واکسن من سوم بود که چون واکسن چهار ماهگی ام رو دیرتر به دلیل تعطیلات زده بودم امروز باید واکسن می زدم خلاصه با مامان و بابایی شال و کلاه کردم و راه افتادیم به سمت اتاق اون خانومه که واکسن می زنه توی راهرو انتظار یه عالمه نی نی دیدم کوچیک بزرگ اما مامانم دید که اونجا خیلی خیلی شلوغه پس رفتیم یه جای دیگه اونجا اول خانومه منو قد و وزن کرد قد من ۷۰ سانتی متر وزنم ده کیلو سی صد و دور سرم ۴۳ بود البته فکر نکنین که من اضافه وزن دارم مامانم یه عالمه لباس تنم کرده بود به قول عمه جونم باید برم برای خودم تخم مرغ بشکونم خلاصه اول یک قطره تلخ نوش جان کردم و بعد چشمتان روز بد نبینه دو تا واکسن زدم مامانم که طاقت دیدن گریه منو نداشت داد بابام پامو محکم بگیر ه بعدش باب جون جونیم منو بغل کرد و مامانم از خانومه تشکر کرد حالا چرا نمی دونم همون موقع من رفتم بابا بایی ماشین رو نگاه کنم مامانم هم رفتم داروخونه برام قطره استامینوفن و مولتی ویتامین ول کید خرید راستی امروز اولین مولتی ویتامین زندگی ام رو خوردم که خیلی هم دوست داشتم .


واکسن شش ماهگی
